آتش افروزى متعصبانه عوام در مكه
(سال 945 هجرى)
رسول جعفريان
همزمان با رويارويى دولت عثمانى و صفوى كه در جنگ چالدران (سال 920) به اوج خود رسيد، حجاج عجم كه از ايران عازم حج مى شدند، به طور خاص، و شيعيان به طور عام، هم در طول راه و هم در مكه و مدينه، با دشوارى هايى روبه رو شدند. اين زمان، به تدريج گروه هايى از روميان يا به اصطلاح منابع عربى «اروام» در مكه و مدينه ساكن شدند و همراه گروه هاى متعصب موجود در اين دو شهر، كه شمارى هم از عجم هاى ماوراءالنهرى و طبعاً سنى بودند، با شيعيان، به خصوص شيعيان ايرانى برخورد مى كردند.
داستان شهادت شهيد ثانى در سال 965، نمونه اى روشن از آن برخوردهاى خشن است كه با مكه نيز ارتباط دارد. وى به رغم داشتن موضع اعتدالى و اين كه هرگز به ايران نيامد و حتى به استانبول هم رفت و آمد مى كرد و در بعلبك هم رفتارى متعادل با گروه هاى مذهبى مختلف داشت، از سوى گروه هاى افراطى مورد اتهام قرار گرفت و به شهادت رسيد و جسدش سوزانده شد!
همچنين ملاّ زين العابدين كاشانى، كه نويسنده رساله «مفرّحة الأنام فى تأسيس بيت الله الحرام» است، در سال 1041 در مسجد الحرام كشته شد.(24)
در سال 1081، روز جمعه، پانزدهم ماه رمضان، در حالى كه خطيب جمعه مشغول خواندن خطبه بود، عجمى با شمشيرى به وى حملهور شد در حالى كه فرياد مى زد: «انا المهدى»، اطرافيان جلويش را گرفتند و وى را حبس كردند. پس از نماز به سراغش آمده، او را كشان كشان به طرف معلات بردند و در نزديك بركة المصرى، با آتش سوزاندند.
عصامى با ذكر اين حادثه مى نويسد:
«و هذا أمر عظيم تُحار فيه الأفكار، كون المسلم يُهان هذه الإهانة، و يُقتل بغير موجب، ثم يُحرّك بالنار، نعوذ بالله من مكرالله».(25)
در سال 1088 باز هم وقايعى در مكه رخ داد كه تعدادى از حجاج شيعه كشته يا سنگسار شدند و اساس آن هم، به گفته عصامى، كه خود معاصر و حاضر در مكه بوده، بى اساس و ناشى از يك توطئه يا توهّم بود.(26)
اما اكنون، مورد ديگرى از قتل يك روحانى شيعه استرآبادى، در سال 945ق. داريم كه منبعى كهن و معاصر، خبر آن را ضبط كرده است. اين زمان سلطان عثمانى، سلطان سليمان فرزند سلطان سليم (م 926) بود كه از سال 926 تا 974 سلطنت كرد. همين زمان، شاه طهماسب در ايران سلطنت مى كرد و سلطنتش از سال 930 تا 984 به درازا كشيد.
منبع خبر مورد نظر ما، كتاب «نيل المنى بذيل بلوغ القرى لتكملة اتّحاف الورى» از جارالله بن العز بن النجم بن فهد المكى(27)، يك اثر تاريخى است كه رويدادهاى شهر مكه را از ذى حجه سال 923 تا جمادى الآخر 946 ثبت كرده است.(28)
همان گونه كه از نام كتاب پيداست، اين اثر ذيل كتاب «بلوغ القرى بذيل اتحاف الورى بأخبار امّ القرى» (نوشته العز بن فهد ـ م 922) است كه آن كتاب، خود تكمله اى بر كتاب معروف «اتحاف الورى بأخبار امّ القرى»، (از نجم الدين عمر بن محمد بن فهد مكى هاشمى ـ م885) است.
متأسفانه در ديگر تواريخ اين دوره مكه، از جمله «الاعلام بأعلام بيت الله الحرام» (از قطب الدين نهروالى م. 990، چاپ قاهره، 2004) خبر آن نيامده است. چنان كه در منائح الكرم (نكـ : ج3، ص266 ; چاپ مكه، 1419) نيز ذيل وقايع سال ياد شده، اين خبر گزارش نشده است.
واقعه مورد نظر، در سال 945 رخ داد و اين زمان، امير مكه، محمد ابونمى فرزند بركات بود. بركات در سال 932 درگذشت و حكومت اين شهر به ابونمى دوم، يكى از مشهورترين امراى مكه، كه زمان امارتش هم بسيار طولانى بود، رسيد. وى در محرم سال 992ق. درگذشت و آن زمان، فرزندش حسن عهده دار امارت اين شهر شد. بنابراين، واقعه ياد شده در دوره ابونمى دوم رخ داده است.
خبر كشته شدن حسين استرآبادى به اين شرح در «نيل المنى» نقل شده است:
در مغرب شب يكشنبه، 18 شوال (945)، گروهى از عجم ها در مدرسه كلبرجيه كه در كنار باب الصفا ـ يكى از درهاى مسجد الحرام ـ بود، از قبيل ملا عارف و شيخ ابوالمعين سمرقندى با شخصى كه به او حسين استرآبادى گفته مى شد، در باره آيه } إِنَّ اللهَ لاَ يُحِبُّ الْخَائِنِينَ{ گفتگو مى كردند. گفتند (تعبير: فقالوا. شايد: قال، يعنى او گفت: ) اين آيه در شأن عمر بن خطاب نازل شده است و بُغضش را نسبت به صدّيق (يعنى ابوبكر) آشكار كرده و اين كه ائمه مذاهب اربعه به خاطر اختلاف در فروع، گمراه هستند و اين كه پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) فرموده است: امت به 73 فرقه تقسيم شده و يكى تنها نجات يافته است و آن گروه ناجيه، همانا شيعه است.
در اين وقت بسيارى از عجم ها سخن او را انكار كرده، وى را برداشته به منزل قاضى رومى افندى، مصلح الدين مصطفى حنفى بردند و مطالب او را در آنجا مطرح كردند. او سخن اوّلش را انكار كرد و گفت: من گفتم كه آيه } عَلِمَ اللهُ أَنَّكُمْ كُنتُمْ تَخْتَانُونَ أَنفُسَكُمْ فَتَابَ عَلَيْكُمْ وَعَفَا عَنْكُمْ فَالآنَ بَاشِرُوهُنَّ...{ ;(29) يعنى با زنان در امر روزه، اين در باره عمر نازل شده است. ده نفر از آنان شهادت دادند كه سخن اوّل را گفت و او هم اعتراف كرد. قاضى از او پرسيد: آيا تو ديوانه هستى؟ وى پاسخ گفت: نه. اين مذهب من و مذهب شيعه است. قاضى دستور داد او را زندانى كنند. آنگاه از فرمانده محمدبن عقبه، نايب حاكم مرشد حسنى خواست تا وى را به زندان ببرد. در اين وقت، صداى عجم هاى حاضر و رومى ها و برخى از اهل مكه بلند شده، خطاب به قاضى گفتند: تو مى خواهى از او رشوه گرفته، مانند رافضى اوّل، رها سازى؟! در اين وقت داد و فرياد، در باب قاضى در مدرسه عينيه كه در قديم به مدرسه مجاهديه مشهور بود، چسبيده به مسجد، در وقت نماز مغرب بالا گرفت. فرمانده محمدبن عقبه خواست او را از باب ] خانه [ قاضى ببرد كه مردم او را به سنگباران تهديد كردند. وى از ترس او را رها كرد و با رفتن به مسجد الحرام خود را نجات داد. در اين وقت يكى از روميان جلو آمده، با خنجرى به گردن آن مرد عجمى زد. ديگرى كاردى به او زد و آن مرد روى زمين افتاد. در اين وقت، حاضرين او را، كه نزديك باب قاضى بود، سنگسار كردند. قاضى هم درِ خانه اش را بست تا خود را از دست آنان نجات دهد. سپس مردم، مقتول را آتش زده او را سوزاندند. آتش، تا پاسى از شب گذشته، شعلهور بود. وقتى مردم رفتند و آرام شد. گفته شده كه قاضىِ مالكيه، تاجى بن يعقوب مفصول ـ معزول ـ به فرمانده دستور داد تا مقتول را برداشته، كفن كرده، در قبرستان شَبيكه دفن كند. او هم آتش را خاموش كرده، او را به شبيكه برد و دفن كرد. عاقلان كار وى را ستايش كرده، اقدام عامه را در اين كه در كنار خانه قاضى اين چنين تجرّى كردند، انكار كردند. خداوند متعال احوال را اصلاح گرداند و عاقبت به خير كند!
از اين مقتول، يك بچه و يك كنيز (مادر آن بچه) باقى ماند. گفته مى شد كه همراه او جماعتى از شيعه بودند كه روز عيد همراه اهل سنت حاضر نشدند بلكه روز بعد آمدند و نماز عيد را در معلات خواندند.(30)
در شرح اين متن، لازم است نكاتى را توضيح دهيم:
1 . متأسفانه اين خبر در منابع شيعه; اعم از تواريخ يا كتب شرح حال نيامده است تا اطلاعاتى در باره حسين استرآبادى به دست آوريم. در باره استرآباد ـ گرگان فعلى ـ مى دانيم كه از شهرهاى كهن ايران، و مركزى براى شيعيان بوده است. اين شهر تقريباً از قرن هفتم به اين سو، يكسره شيعى امامى بوده و بسيارى از علماى برجسته شيعه از اين قرن تا زمان صفويه، استرآبادى بودند. در اين باره شرحى مفصل در كتاب تاريخ تشيع در جرجان و استرآباد(31)آورده ايم.
از تواريخ دوره صفوى چنين به دست مى آيد كه شيعيان اين شهر، كمك زيادى به روى كار آمدن صفويه كرده و به خصوص در تشيع خويش، بسيار صريح و تند بودند. در حاشيه همان كتاب نيل المنى، به نقل از قطب الدين نهروالى آمده است كه وى در حاشيه نيل المنى به جاى «حسين استرآبادى» «ملاحسين رافضى» نوشته است. اما اين نام هم چيزى را در باره مقتول روشن نمى كند. گويا نهروالى، براى اين قسمت، عنوانى انتخاب كرده و كنار صفحه نوشته، نه آن كه اطلاع خاصى از استرآبادى داشته است. آنچه هست اين كه اين شخص بايد يك نفر عالم دين باشد كه اهل بحث و جدل بوده و مانند بسيارى از موارد كه از ديرزمان تا به امروز شاهدش بوده ايم، به بحث و گفتگوى مذهبى با مخالفان پرداخته است.
2 . در تمام اين سال ها، همواره شيعيانى از ايرانى ها در حرمين زندگى مى كردند و به رغم اين فشارها، رفت و آمد به اين شهرها، هم براى انجام فريضه حج و هم بهره هاى علمى، ادامه داشت. به خصوص استرآبادى ها در دوره صفوى، شمارشان در حرمين اندك نبود و برخى مانند ميرزا محمد امين استرآبادى بخش مهمى از حيات علمى اش را در آن نواحى سپرى كرد. البته شمار شيعيان در مدينه بيشتر بود و اقامت شيعيان هم در آن ديار بيشتر بود. به خصوص كه شمارى از سادات مدينه، رسماً شيعه اثناعشرى بودند. در همين كتاب نيل المنى (1/231) اشاره به آن شده است كه وقتى پولى از هند براى تقسيم رسيد، ميان فقهاى مدينه و رافضه درگيرى پيش آمد; زيرا وكيل بر آن بود تا پول را تنها ميان سنيان تقسيم كند. در نهايت با فشارى كه شيعيان آوردند، مقرّر شد تا هزار دينار آن به ايشان داده شود.
3 . در اين متن از دو مدرسه در مكه ياد شده است; نخست مدرسه كلبرجيه و دوم مدرسه العينيه كه سابقاً به آن مدرسة المجاهديه گفته مى شده است. تنها در يك جا (نيل المنى، ج2، ص574) از اين مدرسه با عنوان «كَلَبَرقيه» ياد شده است. مصحح در جايى (نيل المنى: 2/735) گفته است كه نام اين مدرسه در غاية المرام (3/147) الكبرقيه ضبط شده است. اين مدرسه، محل فرود آمدن امين صرّه عثمانى; يعنى مسؤول توزيع سكه هاى طلاى دولت عثمانى در مكه بوده و دست كم در چند مورد در همان منبع (546، 574، 589، 679) از اين مطلب ياد شده است. مدرسه ياد شده در كنار باب الصفا بوده است. گفتنى است كه مدرسه العينيه هم زمانى محل اقامت امين صرّه روميه بوده و سكه ها در آنجا ميان طبقات مختلف مردم و با نظارت قضات مكه، توزيع مى شده است (نيل المنى، ج1، صص174، 557).
در جاى ديگرى هم آمده است كه مدرسه مجاهديه، در رواق يمانى بوده است (همان، ج1، ص417). نايب جده هم كه از طرف سلطان عثمانى نصب مى شد، زمانى كه به مكه مى آمد، در همين مدرسه العينيه سكونت مى گزيد (همان، ج1، ص470).
4 . در نخستين عبارت آمده است كه گروهى از «عجم» ـ ج: اعاجم ـ در مدرسه كلبرجيه با حسين استرآبادى بحث مى كردند. بايد توجه داشت كه در اين موارد، عجم ـ كه فراوان در اين كتاب به آن اشارت مى رود ـ اشاره به ساكنان و يا طلاب سنى ماوراءالنهرى از سمرقند و
مناطق ديگرى است كه از دير باز در مكه مى زيستند و درس مى خواندند. اين جماعت، در ادوار مختلف از مناطق خود كوچ كرده براى حج به مكه مى آمدند و همين جا مى ماندند. اين مهاجرت تا اين اواخر كه دولت روسيه در آن نواحى غلبه كرد ادامه داشت و از قديم تاكنون، نسلى عظيم از اين گروه، به صورت ساكنان اصلى مكه در آمده اند به طورى كه قيافه هاى آنان نيز فراوان حكايت از اين امر دارد. در اسناد عثمانى، هميشه از اعاجم كه سهمى هم از بخشش ها به آنان داده مى شد، ياد شده و مقصود همان سنيان بخارايى و ازبكى و سمرقندى بودند. در ماجراى مزبور، منهاى اين عجم ها، اروام يعنى رومى ها يا به عبارتى ترك هاى عثمانى هم بودند. به علاوه جماعتى از اهل مكه نيز دست داشتند. اينها مطالبى است كه در اصل خبر به صراحت گزارش شده است.
5 . آيه مورد نظر كه در خصوص قاضى ادعا شد كه حسين استرآبادى گفته است كه در شأن عمر نازل شده; يعنى } إِنَّ اللهَ لاَ يُحِبُّ الْخَائِنِينَ{ در سوره انفال، آيه 58 آمده و ضمن آياتى است كه مربوط به بنى قينقاع است. اين طايفه پيمان شكن مورد خشم خدا و رسول(صلى الله عليه وآله)قرار گرفته و در سال دوم از هجرت از مدينه بيرون رانده شدند. در اين آيه، با اشاره به نقض عهد آنان، ايشان متهم به خيانت شده و آمده است كه خداوند خائنان را دوست ندارد.
در تفاسير شيعه، شرحى از اين مطلب و اين كه مربوط به آن حادثه است، مورد تصريح قرار گرفته است. تنها در تفسير صافى به نقل از تفسير قمى آمده است كه اين آيه در باره خيانت معاويه در حق على بن ابى طالب است (تفسير الصافى، ج2، ص311). اما خبرى داير بر اين كه آيه در شأن عمر باشد، ديده نشد. بنابراين، به نظر مى رسد كه اين روحانى استرآبادى، چنين مطلبى را كه در هيچ كتاب تفسيرى شيعه نيامده، نگفته باشد. چنان كه خودش هم انكار كرد. وى گفت كه من گفتم آيه: } عَلِمَ اللهُ أَنَّكُمْ كُنتُمْ تَخْتَانُونَ أَنفُسَكُمْ... بَاشِرُوهُنَّ{ در باره عمر است; و اين مطلبى است كه در تفسير طبرى معروف به جامع البيان (ج2، ص225) و منابع ديگر آمده است. به احتمال زياد، خبر مى تواند تحريف شده باشد و شهادت دهندگان هم كه از همين بلواييان بودند، شهادتشان نمى تواند درست باشد; زيرا به روشنى آنان مدعيانى متعصب بودند كه اصرار بر كشتن اين روحانى شيعه داشتند و سخنشان حجّت نتواند بود.
6 . قاضى حنفى مورد نظر، مصلح الدين مصطفى بن ادريس رومى است. اولاً بايد توجه داشت كه اين زمان، قاضى اصلى مكه، حنفى بود و البته از مذاهب ديگر هم قاضيانى در مكه بودند. تا پيش از او قاضى القضات مكه از شافعيان انتخاب مى شد كه ادامه سنتى از دوران مماليك بود. اما نخستين قاضى حنفى كه قاضى القضات شد، همين مصلح الدين مصطفى بود. على بن عبدالقادر طبرى (م 1070) نوشته است كه با ورود قاضى مصلح الدين (در منبع به اشتباه: مصدر الدين!) در سال 943 بود كه افندى اعظم، از سوى روم مى آمد و از آنجا حكم مى گرفت. (الارج المسكى فى التاريخ المكى ـ مكه، 1416 ـ ص 190) به هر روى، اين مصلح الدين مصطفى در ذى قعده سال 943 همراه با حجاج شامى وارد مكه شد در حالى كه پيش از آن قاضى حلب بود. صاحب نيل المنى (ج2، ص679) نوشته است كه وى در مدرسه جماليه در نزديكى باب الحزوره در منزل دامادش مولانا ابوالقاسم بن الغبارى رومى سكونت كرد و همه قضات به جز كسانى كه از خدمت منفصل شده بودند، براى تبريك و سلام نزد وى آمدند. در همين كتاب، اخبار فراوانى از وى در صفحات مختلف درج شده است كه مى توان ذيل صفحاتى كه در پس نام وى در فهرست اعلام آمده (نيل المنى، ج2، ص871) موارد مزبور را ملاحظه كرد. وى پس از شروع به كار قضاوت در مدرسه العينيه كه سابقا به مدرسه المجاهديه شهرت داشت، سكونت كرد (نيل المنى، ج2، ص691).
7 . نكته اى كه در خبر بالا در باره اتهام عامه مردم بر ضدّ قاضى آمده كه او بنا دارد از اين متهم هم رشوه گرفته و مانند رافضى اوّل او را رها سازد، مربوط به خبر ديگرى است كه روز چهارشنبه، ششم جمادى الاولى سال 945/1538م رخ داد. در اين روز، در حضور قاضى مصلح الدين مصطفى، در باره يك فرد شامى به نام حسن بندره ادعا شد كه شيخين را سبّ كرده است. اما او انكار كرد. شهود نزد قاضى آمدند اما در اداى كلمات شهادت با يكديگر اختلاف كردند. برخى گفتند كه او ادعا كرده است كه جبرئيل در نزول وحى بر محمد(صلى الله عليه وآله) اشتباه كرده و وحى مربوط به على(عليه السلام) بوده است كه همان مذهب غرابيه مى شود... آنان گفتند كه سبّ شيخين سبب كفر است و نديده اند كه تصريح به امكان توبه يا توبه دادن او شده باشد. قاضى، برخلاف آنان گفت كه تعزير شده و توبه داده مى شود. و اين ] قول [ روايت شده است. اما علماى هم مذهب او با وى موافقت نكردند و در اين باره سخن مردم در كار او بالا گرفت. در ظهر روز جمعه، هشتم ماه مزبور، قاضى دستور داد تا سر او را برهنه كرده و او را در مسعى گردش داده اعلام كردند: «اين پاداش كسى است كه شيخين را سبّ كرده است». حاميان او هم از منزل قاضى به سمت مروه هجوم آورده، او را بازگردانده و آزادش كردند. سخن در اين باره بالا گرفت و الأمر الى الله تعالى.(32)
گويا اين قصه سبب اين ذهنيت براى مردم متعصب شده است كه قاضى طرف آن شخص را گرفته و بسا با گرفتن رشوه، برخوردى مسامحه آميز ـ البته از نگاه افراطى ها ـ با او داشته است. همين ذهنيت سبب شده است تا در ماجراى حسين استرآبادى، مردم خود وارد ميدان شده و با كنار گذاشتن قاضى، متهم را كشتند و آتش زدند.
8 . قاضى معزول مالكى كه واسطه براى كفن و دفن مقتول شده و از او با عنوان تاجى بن يعقوب ياد شده، در اصل زمانى قاضى مالكى مكه بود. نام وى تاج الدين بن نجم الدين بن يعقوب مالكى است كه در شوال سال 935 با آمدن قاضى مالكى جديد، ابوالقاسم انصارى معزول گرديد.(33) در نيل المنى، ذيل رويدادهاى ربيع الاول سال 924 خبر ازدواج وى با سيده قريش دختر قاضى القضاة حنبلى درج شده است.(34) اخبار ديگرى هم از نقش وى در رويدادهاى مكه در همان كتاب آمده است كه با مراجعه به فهرست اعلام، ذيل نام تاج الدين بن نجم الدين بن يعقوب مالكى مى توان موارد آن را يافت.
9 . اما در باره اين كه اينان جماعتى شيعه بوده اند كه روز عيد همراه سنيان در منا حاضر نشده اند، اين مسأله به اختلاف در رؤيت هلال باز مى گردد. مسأله اى كه در دوره ياد شده تا چندين قرن، مسأله اى مهم در اختلاف ميان شيعيان و سنيان در حج گزارى بود. البته در اين باره ميان سنيان نيز اختلافاتى رخ مى داد كه اندك بود. به نظر مى رسد در سال ياد شده، شيعيان نتوانسته اند رؤيت هلال توسط سنيان را بپذيرند و در نتيجه يك روز ديرتر ماه ذى حجه را آغاز كرده و در نتيجه براى آنان دهم ذى حجه كه عيد قربان بوده، يك روز پس از عيد سنيان بوده است. اين كه در پايان خبر قيد شده است كه آنان نماز عيد را در معلات خواندند، مى تواند ناشى از ترس آنان براى ماندن در منا و يا اقامه نماز پس از قربانى در منا و بازگشت از آنجا به سوى مكه باشد.
10 . اين خبر نشان مى دهد كه افراد متعصب، تا چه اندازه جرى بوده و رفتار نا معقول داشته اند. اين در حالى است كه قاضى حنفى برخوردى عاقلانه داشته و تلاش كرده است تا زمينه را براى رفتارى مطابق فتاواى موجود داشته باشد. همان طور كه صاحب نيل المنى در پايان خبر اشاره كرده، عقلا نيز نه تنها از كار قاضى مالكى ستايش كردند، بلكه رفتار عوام متعصب را محكوم كردند. اين قبيل رفتارها يكى از مشكلات هميشگى امت اسلامى در برافروختن آتش فتنه هاى فرقه اى بوده است. در مقدمه همين بحث هم ديديم كه عصامى هم از اين گونه رفتارهاى نابخردانه گلايه كرده است.
احمد سباعى در كتاب تاريخ مكه خود هم بارها از اين گونه اعمال ابراز انزجار كرده و در قدح رفتارهاى متعصبانه با شيعيان و نامعقول بودن آن برخوردها سخن گفته است. از زشتى هاى اين رخداد، آتش زدن است كه متأسفانه در مكّه بى سابقه نبوده است. از مواردى كه يافت شد مربوط به آتش زدن فردى است كه مدعى شدند رومى بوده و مى خواسته حجر الاسود را بشكند. وى را از مسجد الحرام بيرون آوردند و آتش زدند. اين واقعه در سال 363 بوده است.(35)
همين منبع تأييد كرده است كه يكى از همراهان همسر شاه طهماسب كه در سال 971 به سفر حج رفته بود، در مدينه سبّ شيخين كرد. او را نزد قاضى و شيخ الحرم آورده و آن دو دستور به قتل او دادند. آنان نيز او را كشته و كنار باب السلام آتش زدند.(36) . داستان گردن زدن ابوطالب يزدى در سال 1322ش. به دست وهابيان عربستان آن هم به اتهام آن كه قصد آلوده كردن كعبه را داشته، نشان از آن دارد كه اين ماجراها ادامه داشته است. در حالى كه وى ناخواسته قى كرده بود، براى اين كه در مسجد نريزد، حوله احرام خود را جلوى دهان خود گرفته بود. اخيراً آقاى قاضى عسكر كتابچه اى با نام شهيد مروه درباره وى منتشر كرد كه در سال 1385 توسط نشر مشعر چاپ شده است.
اين حادثه بلكه حوادث از آن روى مرور شد كه درسى باشد براى مبارزه با تعصبات مذهبى. عبرتى باشد براى كسانى كه به آتش اين اختلافات دامن مى زنند و سبب ريختن خون بيگناهان به دست مشتى عوام و جاهل مى شوند.
پى نوشت ها